تبليغاتX
داستان و حكايت

داستان و حكايت
علمی - آموزشی - تربیتی - فرهنگی - مذهبی - اجتماعی - عاشقانه - تاریخی 
قالب وبلاگ
حكايات جالب
لینک های مفید
[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 0:38 ] [ ]

حكايت تاسف خواجه نصیرالدين طوسي

خواجه نصیرالدین توسی را گفتند آنگاه که خلافت ۵۲۵ ساله عباسیان را سرنگون نمودی بر چه حال آنها بیشتر متاسف شدی؟

گفت: اینکه هر چه دفتر و دیوان بود به پیش خاندان آنها تقسیم گشته و از اهل اندیشه هیچ آنجا ندیدمی.

ارد بزرگ اندیشمند فرزانه کشورمان می گوید: بکار گیری آشنایان در یک گردونه کاری برآیندی جز سرنگونی زود هنگام سرپرست آن گردونه را به دنبال نخواهد داشت.

دودمان عباسیان زنجیره ای از خویشاوندان در هم تنیده بود که با تدبیر ایرانیان (ابومسلم خراسانی) برای مهار تازیان بر روی کار آمده و از آنجايی که به سرکشی و ظلم روی آورد با تدبیر ایرانی (خواجه نصیر الدین توسی) نابود گشت.

ا
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:25 ] [ ]

حكايت ارشک و رودخانه مردمی

آغاز ایجاد دودمان اشکانیان در کناره رود اترک (پارتها)

جوانان ایرانی به ستوه آمده از ستم دودمان سلوکی بارها به پیش ارشک (اشک یکم) آمده و خواستار طغیان بر ضد پادشاه سلوکی می شدند و ارشک به رود آرام اترک می نگریست و می گفت تا زمانی که جریان مردمی آرام است، طغیان ما همانند فریاد بی پژواک خواهد بود و باید صبر کرد.

پس از چندی یارانش خبر آوردند که دیودوتس (دیودوت یکم) والی یونانی باکتریا بر علیه آنتیوخوس دوم پادشاه سلوکی شورش نموده و دولت مستقل باختر را تشکیل داده است.

ارشک دستور گردهمایی جوانان سلحشور پهلوی را در دره وسیع اترک داد و رو به آنها کرد و گفت امروز رودهای مردمی سرشار از حس انتقامند. در این هنگامه باید همچون موج بلندی دودمان یونانیان را به زیر آوریم.

موج اشکانیان خیلی زود دودمان سلوکی و همچنین باختر را به زیر کشید و کشورمان ایران را باز ابر قدرت بی رقیب جهان نمود.

ارشک با زمان سنجی مناسب ضربه نهایی و کاری بر دودمان ستم سلوکی وارد آورد و این دروازه شکوه دوباره ایران شد.

ا
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:13 ] [ ]

حكايت آزادیخواهی و میهن پرستی

برف سرزمین پاک ایران را سفید پوش و مرواریدگون نموده بود. از سراسر ایران ریش سفیدان سفید پوش و زنان دانای سپید موی رو به سوی پایتخت ایران هگمتانه داشتند. خردمندان نیکنام و نیکخوی در مجلس بزرگان ایران بایسته ها و خواسته های مردم و مردمداری را یک به یک برشمردند و پادشاه ایران و رایزنان و سرپرستان دیوان سالار مو به مو شنیده و همراهی می نمودند.

در پایان راه بزمگاه اندیشه و خرد، دیاکو پادشاه ایران به رسم پیشین به سخن آمده و گفت: ایران سرآمد مردم گیتی شده است. چرا که ندای آزادگان در گلو نمی ماند و دیگر آنکه ایران برای ما و فرزندان ما گهواره دلدادگیست. عشقی که ما را از کودکی تا پیری همراه است و می پرورد.

سخنان بنیانگذار ایران، دیاکوی دانا به ما می آموزد آزادگی پیشه کنیم و به گفته دانای سرزمینمان ارد بزرگ: آزادی پنجره رشد و شکوفایی کشور است بستن آن سیاهی ها در پی دارد.

آنگاه که دانایی و خرد پرستیدنی می شود همه کارها بر پایه و ریشه راستی، ماندگار و درست می گردد.

دیاکو از روزی که فرمان ایجاد ایران را از سوی ریش سپیدان سه تبار ( پارت، پارس و ماد ) ایران دریافت نمود، همواره بر آزادی و آزادگی پای فشرد و همواره می گفت: ایران را پرورانده و ساختم تا پناهگاه آزادگان باشد.

نگاهی به پیشینه کهن گیتی به ما می گوید کمتر سرزمینی همانند ایران راست پیکر همچون کوه ایستاده است. این استواری ریشه در اندیشه پاک بنیانگذاران سرزمین عشق، ایران گرامی تر از جان دارد.

ا
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 11:51 ] [ ]

حكايت باران مهر

روزی که سپاه ایران خود را آماده می ساخت تا شر یونانی ها را پس از سالها بردگی از روی ایران کم کند. باران بسیاری بارید یکی از جادوگران در بین مردم شایعه کرده بود كه این باران اشک آسمان بخاطر مرگ جوانان ما است و بزودی خبرهای بسیار بدی می رسد. این خبر را به اشک یکم نخستین پادشاه از دودمان اشکانیان دادند. او هم خندید و گفت: این شاد باش آسمانها به ماست. باران مایه رحمت و رویش است نه پیام شوم. سپاه کوچک و پارتیزانی او خیلی زود بخش بزرگی از شمال خراسان را از شر یونان آزاد ساخت و دل ایرانیان میهن را در همه جا گرم نمود. اشک های بعدی ایران را به شکل کامل آزاد ساختند.

باران، مهر آسمان است نه بغض آن، همانند آدمیان مهرورزی که می بارند و کینه توزانی که خشک و بی نشانند.

نکته ای را باید در این جا بنویسم و آن واژه پارتیزان است. در کشورمان بسیاری فکر می کنند این واژه مربوط به مبارزین کمونیست اروپای شرقی در ۵۰ سال پیش است حال آنکه این واژه در واقع مربوط به سپاهیان اشک یکم بود. چون آنها از خاندان پارت بودند و ارتش منظمی هم نداشتند و به شکلی چریکی به سپاه حمله می کردند به آنها پارتیزان می گفتند. پارتیزان ها بسیار تیراندازان باهوشی بودند و با تعداد اندک توانستند به مرور دشمن را از ایران پاکسازی نمایند.

ا
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 7:29 ] [ ]

حكايت نا امیدی خردمندان

خواجه نصیر الدین طوسی پس از مدت ها وارد زادگاه خویش طوس شد. سراغ دوست دانای دوران کودکی خویش را گرفت. مردم گفتند او حکیم شهر ماست اما یک سال است تنها نفس سرد از سینه اش بیرون می آید و نا امیدی در وجودش رخنه نموده است.

خواجه به دیدار دوست گوشه نشین خویش رفت و دید آری او تمام پنجره های امید به آینده را در وجود خویش بسته است. به دوست خویش گفت تو دانا و حکیمی اما نه به آن میزان که خود را از دردسر نا امیدی برهانی، دوستش گفت دیگر هیچ شعله امیدی نمی تواند وجودم را در این جهان رو به نیستی گرما بخشد، خواجه گفت اتفاقا هست دستش را گرفت و گفت می خواهم قاضی نیشابور باشی و می دانم از تو کسی بهتر نخواهم یافت.

می گویند یک سال پس از آن عده ای از بزرگان طوس به دیدار قاضی نیشابور رفتند و با تعجب دیدند هر داستانی بر زبان قاضی می آید امیدوارانه و دلگرم کننده است.

ا
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 13:25 ] [ ]

 داستان روز امتحان

چهار تا دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به پارتی و خوش گذرونی رفته بودند و هيچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند٬ روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اين صورت که سر و روشون رو کثيف کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند، سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و يک راست به پيش استاد رفتند٬ مسئله رو با استاد اين طور مطرح کردند که ديشب به يک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند و در راه برگشت از شانس بد يکی از لاستيک های ماشين پنچر ميشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشين به يه جايی رسوندنش و اين بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسيدند کلی از اينها اصرار و از استاد انکار آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصی برای اين 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه، آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول ميشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند!

استاد عنوان ميکنه بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توی يک کلاس بنشينند و امتحان بدن که آنها بدليل داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال ميل قبول مي کنند.

امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بيست بود:

یک) نام و نام خانوادگی: ۲ نمره

دو) کدام لاستیک پنچر شده بود ؟ ۱۸ نمره

الف) لاستيک سمت راست جلو

ب) لاستيک سمت چپ جلو

ج) لاستيک سمت راست عقب

د) لاستيک سمت چپ عقب

ا
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 12:36 ] [ ]

حكايت خشم فرمانروای یزد

سربازان سر دسته راهزنان را گرفته و پیش فرمانروای شهر یزد آوردند. چون او را بدید بی درنگ شمشیر از نیام بیرون کشیده و سرش را از بدن جدا ساخت. یکی از پیشکاران گفت: گرگ در گله خویش بزرگ می شود. این گرگ حتما خانواده دارد. بگویید آنها را هم مجازات کنند. فرمانروا که سخت آشفته بود، گفت: آنها را هم از میان برخواهم داشت تا کسی هوس راهزنی به سرش نزند. همسر و کودک راهزن و همچنین برادر او را نزد فرمانروا آوردند. کودک و زن می گریستند و برادر راهزن التماس می کرد و می گفت چاه کن است و گناهی مرتکب نشده اما فرمانروا در کوره خشم بود و هیچ کس در دفاع از آن نگون بختان دم بر نمی آورد. چون فرمانروا دست به شمشیر برد یکی از رایزنان پیر سالخورده گفت: وقتی برادر شما محاکمه شد، شما کجا بودید؟

فرمانروا به یاد آورد زمانی برادر خود او را به جرم دزدی و غارت از دم تیغ گذرانده بودند.

رایزن گفت: من آن زمان همین جا بودم، آن فرمانروا هم قصد جان نزدیکان برادر شما را داشت اما همانجا گفتم فرمانروای عادل، بیگناهان را برای ایجاد عدل نمی کشند.

فرمانروای یزد دست از شمشیر برداشت و گفت این بیچارگان را رها کنید.

ا
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:47 ] [ ]

حكايت فروتنی فریاپت

اردوان (سومین پادشاه اشکانی و فرزند تیرداد یکم) پادشاه ایران از بستر بیماری برخاسته بود با تنی چند از نزدیکان، کاخ فرمانروایی را ترک گفته و در میان مردم قدم می زد. به درمانگاه شهر که رسیدند اردوان گفت: به دیدار پزشک خویش برویم و از او بخاطر آن همه زحمتی که کشیده قدردانی کنیم.

چون وارد درمانگاه شد، کودکی را دید که پایش زخمی شده و پزشک پایش را معالجه می نماید. مادر کودک که هنوز پادشاه را نشناخته بود، با ناله به پزشک می گفت: خدا پای فرزند پادشاه را این چنین نماید تا دیگر این بلا را بر سر مردم نیاورد.

پادشاه رو به زن کرده و گفت: مگر فرزند شاه این بلا را بر سر کودکت آورده؟

مادر گفت: آری کودکم در میانه کوچه بود که فرزند پادشاه فریاپت با اسب خویش چنین بلای را بر سر کودکم آورد.

پادشاه گفت: مگر فرزند شاه را می شناسی؟

زن گفت: خیر ، همسایگان او را به من معرفی نمودند.

پادشاه دستور داد فریاپت را بیاورند.

پزشک به زن اشاره نمود که این کسی که اینجاست همان پادشاه ایران است.

زن فکر می کرد به خاطر حرفی که زده او را به جرم گستاخی با تیغ شمشیر به دو نیم می کنند.

پسر شاه ایران را آوردند و پدر به او گفت: چرا این گونه کردی؟

فرزند گفت: متوجه نشدم و کودک را اصلا ندیدم.

پدر گفت: از این زن و کودکش عذرخواهی کن.

فرزند پادشاه روی به مادر کودک نموده عذر خواست، پادشاه ایران کیسه ای زر به مادر داده و گفت: فرزندم را ببخش چون در مرام پادشاهان ایران، زور گویی و اذیت خلق خویش نیست.

زن با دیدن این هم فروتنی پادشاه و فریاپت به گریه افتاده و می گفت: مرا به خاطر گستاخی ببخشید.

پادشاه ایران اردوان در حالی که از درمانگاه بیرون می آمد می گفت: فرزند من باید نمونه نیک رفتاری باشد.

ا
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:53 ] [ ]

حكايت ناصرالدین شاه

روزی ناصرالدین شاه قاجار در تابستان در عمارت سلطنت آباد دراز كشیده بودند؛ در حالی كه درباریان در پایین نشسته، با پادشاه به طور محرمانه صحبت می كردند.

شاه در اثنای سخن گفت: چرا انوشیروان را عادل می گفتند؟ مگر من عادل نیستم؟

احدی جسارت نكرد كه پاسخ دهد.

شاه دوباره پرسید: آیا بین شما هیچ كس نیست كه جواب بدهد؟

باز كسی جواب نداد. ادامه سكوت همه را در معرض خطر قرار می داد. سرانجام حكیم الممالك مرگ را پیش نظر آورد و با تردید گفت: قربانت شوم. انوشیروان را عادل می گفتند برای این كه عادل بود.

شاه ابروی خود را در هم كشید و گفت:

آیا ناصرالدین شاه عادل نیست؟

باز سكوت جلسه را فرا گرفت. پس از مدتی ناگزیر حكیم الممالك مرگ خود را در نظر آورد و حرف اول خود را تكرار كرد. شاه بیشتر ابرو در هم كشید و سؤال نخستین خود را باز بر زبان آورد. مجدداً سكوت مرگبار بر دربار حاكم شد. ناگزیر حكیم الممالك شانه های خود را حركت داد و دست خود را باز كرد.

آنگاه شاه با كمال تحقیر گفت:

ای فلان فلان شده ها! من یقین دارم كه اگر انوشیروان هم مثل شما عوضی رشوه خوار و نادرست در دور و برخود داشت، هیچ وقت ممكن نبود او را عادل بگویند!

ا
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:25 ] [ ]

داستان لاک پشت ها

گروهی از لاک پشت ها تصمیم گرفتند تا به گردش بروند از آنجایی که لاک پشت ها حیواناتی کند کار هستند، هفت سال طول کشید تا برای گردش آماده شدند. بار و بنه را بستند و به راه افتادند. پس از چهار سال به محلی زیبا رسیدند، بار و بنه را گشودند و متوجه شدند که نمک نیاوردند. پس از شش ماه بحث و جدل به این نتیجه رسیدند که جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک برگردد. پس لاک پشت جوان خیلی غمگین شد. اما چاره ای نبود. پس او گفت به شرطی برای آوردن نمک بر می گردد که دوستان غذا نخورند تا او بیایید همگی قبول کردند و لاک پشت جوان راه افتاد سه سال شد و او بر نگشت چهار سال .... پنج سال.... هفت سال....در میان لاک پشت ها، لاک پشت پیری بود که او را دیگر طاقت نبود. پس به سراغ سفره رفت و لقمه ای نان برداشت. در این هنگام لاک پشت جوان از پشت درختی پرید و گفت دیدید به قولتان عمل نکردید پس من هم دیگر نمی روم نمک بیاورم.

نکته: بعضی از ما انسان ها مدت زمان زیادی را صرف این موضو ع می کنیم که دیگران به تعهداتشان عمل می کنند یا نه؟ در صورتی که خودمان هیچ کاری انجام نمی دهیم.

ا
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:54 ] [ ]

داستان تصويري جالب

تصاویر را یکی‌ یکی‌ با دقت ببیند تا به يك پیام زیبا برسيد:

http://baranemehr.persiangig.com/Edame-matlab.gif

ا
ادامه مطلب
[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:47 ] [ ]

داستان ملكه بودن خانم هاي ايراني

چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانیش همایون میگه: چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟

همایون لبخندی میزنه و میگه: ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟

چارلز با عصبانیت میگه: نه! مگه ملکه فردي عادیه؟ فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!

همایون هم بی درنگ میگه:

خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!!

http://amm-i.blogfa.com/post/174

ا
[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 23:10 ] [ ]

داستان آرام ترین انسان

یکی از دوستان شیوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوری بود. روزی این تاجر به طور تصادفی تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بیمار گشت و در بستر افتاد.

شیوانا به عیادتش رفت و بر بالینش نشست. اما مرد تاجر نمی توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر می شد. شیوانا دستی روی شانه دوست بیمارش زد و خطاب به او گفت: دوست داری آرام ترین انسان روی زمین را به تو نشان بدهم که وضعیتش به مراتب از تو بدتر است ولی با همه این ها آرام ترین و شادترین انسان روی زمین نیز هست!؟

دوست شیوانا تبسم تلخی کرد و گفت: مگر کسی می تواند مصیبتی بدتر از این را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شیوانا سری تکان داد و گفت: آری برخیز تا به تو نشان بدهم.

مرد تاجر را سوار گاری کردند و شیوانا نیز در کنار گاری پای پیاده به حرکت افتاد. یک هفته راه سپردند تا به دهکده دوردستی رسیدند که زلزله یک سال پیش آن را ویران کرده بود. در دهکده زلزله زده، شیوانا سراغ مرد جوانی را گرفت که لقبش آرام ترین انسان روی زمین بود.

وقتی به منزل آرام ترین انسان رسیدند دوست بیمار شیوانا جوانی را دید که درون کلبه ای چوبی ساکن شده است و مشغول نقاشی روی پارچه است. تاجر ورشکسته با تعجب به شیوانا نگریست و در مورد زندگی آرامترین انسان پرسید.

شیوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالی که آرام ترین انسان برای آن ها غذا تهیه می کرد برای تاجر گفت که این مرد جوان، ثروتمندترین مرد این دیار بوده است. اما در اثر زلزله نه تنها همه اموالش را از دست داد بلکه زن و کلیه فرزندان و فامیل هایش را هم از دست داده است. او آرام ترین انسان روی زمین است چون هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد و تمام این اتفاقات ناخوشایند را بخشی از بازی خالق هستی با خودش می داند. او راضی است به هر چه اتفاق افتاده است و ایام زندگی خود را به عالی ترین شکل ممکن سپری می کند. او در حال بازسازی دهکده است و قصد دارد دوباره همه چیز را آباد کند و در تنهایی روی پارچه طرح های آرام بخش را نقاشی می کند و به تمام سرزمین های اطراف می فروشد.

مرد تاجر کمی در زندگی و احوال و کردار و رفتار آرام ترین انسان روی زمین دقیق شد و سپس آهی عمیق از ته دل کشید و گفت: فقط کافی است راضی باشی! آرامش بلافاصله می آید.

در این هنگام آرام ترین انسان روی زمین در آستانه در کلبه ظاهر شد و در حالی که لبخند می زد گفت: فقط رضایت کافی نیست! باید در عین رضایت مدام و لحظه به لحظه، آتش شوق و دوباره سازی را هم دایم در وجودت شعله ور سازی باید در عین رضایت دائم، جرات داشتن آرزوهای بزرگ را هم در وجود خودت تقویت کنی. تنها در این صورت است که آرامش واقعی بر وجودت حاکم خواهد شد.

http://aboozar11.blogfa.com/post-705.aspx

ا
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 21:47 ] [ ]

داستان خيانت زن و وفاي سگ

نقل كرده اند حرث بن صعصعه چند نفر رفيق داشت كه غالبا به صحرا و باغ مى رفتند روزى رفقا را به باغ دعوت نموده بود، يكى از رفقا به باغ نرفت و رفت خانه حرث بن صعصعه و با زن او شراب خورده و چون مست شدند با هم خوابيدند ((فوثب الكلب عليهما فقتله ))سگ حرث بن صعصعه وقتى ديد اجنبى با زن صاحبش همبستر شده حمله كرد و هر دو را دريد و كشت و دهان سگ خون آلود بود هنگامى كه حرث به خانه برگشت و آنها را برهنه و كشته ديد و متوجه شد كه دهان و پنجه سگ خون آلود است فهميد چه حكايتى شده ، فورا اين اشعار را خواند:

فيا عجبا للخل يهتك حرمتى

و يا عجبا للكلب كيف يصون

ا
[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 17:1 ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان
انواع داستانها و حكايات كوتاه در موضوعات مختلف را اين وبلاگ مشاهده كنيد.
ضمنا اگر داستان كوتاه و يا حكاياتي غير از آنچه در فهرست موضوعي مي بينيد، داشته باشيد مي توانيد ما را ياري فرماييد.

داستان هاي جالب
لینک های مفید
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت